یک هفته پیش برای نوبت گرفتن به سالن آرایشگاهی زنگ زدم. ده بیست دقیقه بعد خانم مسئول زنگ می زند و با لحنی عجولانه و شتاب زده، نوبت را لغو و خبر از اتفاق ناگواری می دهد.
پریروز از جلوی آرایشگاهش رد شدم و بنر فوت برادر کوچکترش را دیدم. ...
برچسب: غیرمنتظره,
نویسنده: حمید قاسمیپور