
هوا دیگه تاریک شده بود، ایستاده بودم وسط اون کوچه سرد و کسایی را تماشا می کردم که داشتن می رفتن به خونه هاشون، بچه ها، پدر مادرها، دزدها، راهزن ها، هرکسی غیر از من دیگه، حتا شده جن و پری و فرشته، اما من همون وسط وایستاده بودم و زل زده بودم به اون درختهای برف گرفته ی ته کوچه که تو اون تاریکی دیگه چیزی ازشون دیده نمی شد. ته اون کوچه پشت اون شاخه های لخت و بی برگ درخت های بلوط، تو خونه ی دو طبقه ی خوش ساخت شوهر عمه، زیباترین زن روی زمین زندگی می کرد و من شاید تنها کسی بودم که هنوز مفتونش نشده بودم.(ص صد و هشتاد و یک)
کم پیش می آید که سراغ کتابهای حجیم بروم، اما نام من سرخ با وجود حجم هفتصد صفحه ای اش، یکی از بهترین کتابهایی است که خواندم. هم به خاطر داستان جذاب جنایی و عاشقی و تاریخی و هم به خاطر نوع روایت که از زبان تمام شخصیتهای داستان (آدمها و حیوان و اشیاء و ...) بیان می شود.
monolog.blog.ir
برچسب:
نویسنده: حمید قاسمیپور