مادرش که پخت برنج شام را تمام کرد و از آشپزخانه روانه اتاقش شد برای استراحت و نماز. بساط درست کردن سالاد را روی میز چید : کاهو و گوجه و خیار. ظرفهای همیشگی سالاد را هم از کابینت بالایی سمت چپ بیرون کشید و قیچی به دست روی صندلی نشست و افتاد به جان کاهو ها. تند تند کاهوها را توی دو ظرف گود خرد کرد و رسید به قسمت تزیین سالاد. خیارهای قلمی که بعدازظهری به همراه سس مایونز و نان خریده بود پوست کرد و به همراه سه دونه گوجه، روی تخته در شکل و اندازه های مختلف خرد و ریز کرد. ذهنش برای خودش خاطره بازی می کرد و هرازگاهی خاطره ای دور و نزدیک را به یادش می آورد. حواسش به خاطره بازی ذهنش بود و دستانش را می دید که خیار و گوجه ها را روی کاهو ها قرار می دادند.
کارش که تمام شد و سالادها را روانه یخچال کرد، خندان و راضی به خودش استراحتی سی دقیقه ای داد و به لحظه ای فکر کرد که سالاد را روی سفره شام می گذارد و چقدر دلش نگاه پر از تحسین مهمان ها را می خواست تا اون خستگی ته نشین شده توی جسمش رهسپار دیار عدم شود.

آخرین مرحله شام شب را که درست کردن سس سالاد بود تمام کرد و دست به کمر نگاهش را دور تا دور آشپزخانه چرخاند. بشقاب ها و قاشق و چنگال ها روی کابینت کنار ماشین لباس شویی، دیس های پلو آماده کنار گازی که قابلمه قرمز برنج رویش در حال دم کشیدن بود، مرغهای بریان شکم پر روی بخاری گوشه هال و دوغ و ترشی هم در یخچال.
کنار پنجره اتاقش ایستاده بود. صدای آیفون خبر آمدن مهمان ها را می داد ولی اون خسته تر از آن بود که بدون خوردن کاپوچینوی دلخواهش پذیرای مهمان ها باشد. آخرین جرعه از کاپوچینو را که راهی جسم خسته اش کرد لیوانش را همانجا کنار تنگ پرآب پیچک گذاشت و دستی به سر و رویش کشید و با لبخند در را باز و بعد بست.
برچسب:
نویسنده: حمید قاسمیپور